خرید بک لینک

یه سری حرف ناگفته هستن که دارن خفه م میکنن...شاید باب میل خیلی ها نباشه، نبود، نخون!
قبلا هم گفتم، خیلی قبل تر...نظام هستی عادلانه نیست...یه سری خیلی چیزا دارن. یه سری هیچی. فکر کنم توی نعمت دهی هم پارتی بازی و ضابطه و اینا دخیله که اگه نبود...هیچی!
به یکی خواهر برادر میده به یکی نمیده. به یکی پول آن چنانی میده به یکی معمولی. یکی شب تا صبح جون میکنه دو دوتاش میشه دوتا! یکی از آسمون و همین الان یهویی طور دو دوتاش میشه هزار!
من خواهر و برادر ندارم. من خانواده خیلییی پول دار ندارم که مثل دخترخاله م با رشوه برم پزشکی بخونم یا مثل م. برم فرنگ! که اگه داشتم هم باز نشدنی بود چون وجدان و عاطفه شون مانعن. من زیست خوبی نداشتم که تصمیم گرفتم المپیاد ادبی بدم که طلا بگیرم با سهمیه ش بتونم رتبه م رو ارتقا بدم. من پدر ایثارگری دارم که شهید نشده، جانباز نیست، آزاده نیست و داوطلبانه نرفته جبهه که سهمیه داشته باشم تا مثل ر. با میانگین تراز ۶۳۰۰قلم چی سال اول پزشکی شهیدبهشتی قبول شم. من پدر و مادر هیئت علمی ندارم. من مدال المپیاد شیمی یا ادبی ندارم. من یک دوست ندارم. همه از من متنفرن.
مشاورم هم از من متنفره...از طرز جوابش فهمیدم معلوم نیست چند وقته که کمین کرده عمومیام نابود شه که مسخره م کنه! همه ی فامیل و همه ی دوستام هم همینطور. پارسال هم همه فامیل خوشحال شدن از عمق وجود که قبول نشدم. تا جایی که تونستم به همه خوبی کردم، همه جوابم رو با بدی دادن. به هیچ کدوم از آرزوهام نرسیدم..ناکام تر از من نیست..مطمئنم!
از ٤-٥ سالگیم علاقه ی زیادی به شعر و داستان داشتم. شعر میگفتم، داستان مینوشتم در حالیکه مدرسه نرفته بودم. مامانم یادم داده بود. مامانم حتی الان هم کمکم میکنه توی درسام. شعر و داستانام رو هنوز هم داریم. بچگانه و ساده و بعضا مسخره! دوران ابتدایی برای تیزهوشان آزمون میدادم و همیشه بهترین درصدم بخوانیم و بنویسیم بود و برای تیزهوشان ۱۰۰٪ شد. راهنمایی همیشه معلمم ازم خواهش میکرد تا کمکش املا و امتحان صحیح کنم، بهم اعتماد داشت. به قول همکلاسیام سوگلی کلاس بودم. همیشه توی مشاعره اول بودم. همیشه بابت ادبیاتم مورد تحسین بودم. اول دبیرستان هم به نام عشق، المپیاد ادبی رو شرکت کردم بدون مطالعه، بدون هدف و منابعش هم از سه سال دبیرستان بود و من اول بودم. قبول شدم. عجیب بود برای همه! تنها سال اولی که المپیاد آزمایشی قبول شد! مرحله دوم هم آزمایشی بود شرکت نکردم. زمان انتخاب رشته مدیرم پیشنهاد داد برم انسانی. من ادبیات رو دوست داشتم اما نه به اندازه پزشکی. من ادبیات رو هر جوری میتونستم ادامه بدم ولی پزشکی لازمه ش دانشگاه ست. کلاس نداره، دوره آزاد نداره. دوم دبیرستان اوضاع بد نبود خوب هم نبود. باز هم المپیاد دادم بی خوندن قبول شدم. اما برای مرحله دوم خوندم علی رغم این که آزمایشی بود درصد قابل قبولی کسب کردم. سوم دبیرستان از تابستون برای المپیاد جدی شدم اون زمان اوضاع زیستم واقعا وخیم بود. نمیدونستم چیکار کنم. راهنما نداشتم. خودم تصمیم گرفتم تنهایی و عواقبش هم به جون خریدم. از درس های مدرسه م میزدم برای المپیاد میخوندم. از اون فامیل دورمون که طلا شد کلی خواهش کردم که منابعش رو بگه. به هر دری زدم. آزمون مرحله اول رو دادم. سرجلسه ناظر دستش خورد به پارچ آب روی میز و کل آب خالی شد روی پاسخ نامه م. پارچ پلاستیکی بود و نشکست البته! کلی از وقتم صرف شد تا بردنش کنار پنجره زیر آفتاب تا خشک شه. بعد آزمون حال مناسبی نداشتم داغون بودم خیلی زیاد. با درصد خیلی کم و افتضاحی قبول شدم. قبلش هم تقریبا برای مرحله دوم شروع کرده بودم نه جدی. چقدر اون شب توی قم التماسش کردم کمکم کنه قبول شم! هه نمیخوام از مرحله دوم بگم نمیخوام از بقیه ش بگم از نهایی م بگم. فقط همین بس که آخرین نفر پذیرفته شده ٧٤% بود و من ٧١%! من قبول نشدم. بعدش پدربزرگم فوت شد. بعدش.... کنکور...حالا امسال!
خدایا دیدی همه چی مساوی نیست؟ چرا اون روز که آب ریخت باز هم من قبول شدم؟ که نابود شم؟ چرا اون روز المپیاد رو تموم نکردی که برای کنکور بخونم؟ مصلحتش این بود که کنکورم نابود شه؟ امسال چی؟ امسال چرا؟ چرا امسال که فقط ازت قدرت و توان خواستم ندادی؟ چرا؟ خیلی سخت بود؟ سخت برای تو؟ معجزه خواستم؟ گفتم کمکم کن حالم درست شه. چرا خواستی برم تو المپیادی که مجبور شم کج برم؟ اون موقع که گناهکار نبودم، چرا قبلش صدامو نشنیدی؟ الان که غیرممکنه بشنوی اما مگه توی دینی نگفتی به همه چه نیکوکار چه بدکار امداد میرسونم؟ من اصلا جزء بنده هات هستم؟ المپیاد هم اگه فایده داشت به من نمیدادیش! من همیشه خواستم به همه کمک کنم نشد. من همیشه با همه مهربون بودم مامانم هم همینطور اما همه بهمون بد کردن. مامانم منو به خاطر خاله و پدربزرگم فدا کرد، گفت خدا میبینه. عیب نداره ثواب داره تحمل کن، خدا جوابشو به تو میده تو رو کمک میکنه. کجاست این کمک ها؟! کجاست؟! کجاست این همه نعمت؟ تنها دارایی من مامان و بابام هستن خواهش میکنم ازم نگیرشون. من هیچی ندارم خوب میدونی. وقتی مامانم میگه پرستاری میری و اینا قلبم تیر میکشه. نه به خاطر خودم که مرده شور من رو ببرن. برای اون ها دلم میسوزه برای کمک های مامانم، برای دلخوشی و امیدهای واهیش به تو! از یه جایی به بعد باید بگی خدایا تو رو خدا منو تموم کن. واقعا ظرفیتم تکمیله نمیتونم ادامه بدم. اون ها هم یه مدت گریه میکنن و تموم میشه یادشون میره منی هم بودم که مایه سرافکندگی بودم. البته امروز هم مامانم گفت که دیگه دعا نمیکنه خودش هم فهمیده که تو...
تو با آدم های بد همیشه خوبی! من خوب نیستم اما بنظرم اونا بدترن. شاد میخواست پزشکی قبول شه که باهاش تو دهن همه بزنه، حرفای تو گروه ش رو یادته؟ قبول شد. مائده ی دورغگو و دورو قبول شد درحالیکه من همیشه باهاش صاف بودم. آس١ که صرفا میخواست فخربفروشه، پست اینستاش رو یادته؟ و... به اینا دادی ولی من که هدف های خوبی داشتم نه!
راستی: یه تبعیض قشنگ! آس٢ کیه؟ چقدر سوگلیه؟ معدل٢٠ نهایی، مدال طلا، نخبه، عضو انجمن ریاضی دانان جوان، عضو تیم واترلوی کشور، رتبه زیر٢٠ کنکور تجربی و زبان و هنر، دانشجوی پزشکی تهران با معدل ١٩.٨٠! این از کجا اومده؟ چندتا چندتا؟ یکیشونم به من میدادی...فقط یکی...از همه مهم تر دل ِ من هم که مال خودم بود دادی به اون...

+ نوشتم که یادم بمونه، تو که ننوشته هم این ها رو میتونستی بخونی!

+ فقط ازت خواهش میکنم تمومش کن این زندگی نکبت بار رو، باشه؟ این یک بار رو بشنو صدامو!

+ ببین قبلا هم بهت گفته بودم! یه پست که به پارسال مربوط میشه!

برچسب: نویسنده: پویان جعفری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 18:28

صفحه بندی