تقریبا هفته گذشته بود که اون درگیری های ذهنی لعنتی همیشگی که عذاب آورترین هستن، به مغز بیمارم دوباره هجوم آوردن!
و یک هفته از جدال درونی من با تمام اون افکار میگذره... اون هم در این زمان که نباید باشن و هستن!
اما امروز بعد آزمون آنلاینم به مرور رفتارهای گذشته و کارهای قدیمم مشعول شدم که البته این ماجرا برمیگرده به مکالمات دیشب با دوستم مبنی بر رفتن به باشگاه بدن سازی(!) باهم زمانی که من کنکور رو دادم و اون هم برگشته ایران!
خب این تلنگری بود برای غرق شدن در سال ها پیش!وقتی که بسکتبال بازی میکردم! وقتی که تمام حس های بد رو با تمام وجود توی دستم جمع میکردم با اون به توپ ضربه میزدم! وقتی که با قدرت پاس میدادم! همه حرکاتش حالم رو خوب میکرد! تصمیم گرفتم از تابستون بجای بدن سازی رفتن با دوست فرنگی مآب، بسکتبال رو ادامه بدم بنظرم اومد که از هر زمانی درحال حاضر بیشتر نیازمندشم!!
اما خشکم زد...تمام ذوقم رفت:( با عینک چطوری بازی کنم؟ و از لنز هم متنفرم:/ سوم دبیرستان بود که اولین بار با 0.25 آستیگمات عینک زدم! البته آرزوم بود که عینکی بشم و با روی باز ازش استقبال کردم:) الان هم علاوه بر آستیگمات ضعیف هم شده 1.5:( یه ذره فقط برای رانندگی دلخورم و همین طور بسکتبال...وقتی آرزوم عینک بود فکر اینجاشو نمیکردم:(
ما حصل تمام این افکار زنجیره ای این شد: چطور وقتی خودت انقدر عوض شدی از بقیه توقع ثبات داری؟! گذر زمان همه رو متحول میکنه و هیچ کس هم از گزندش در امان نیست
برچسب:
نویسنده: پویان جعفرینژاد